تبليغاتX
"عشقولانه"

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

                               داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سرو سامانی من گوش کنید

                               گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتی تا کی؟

                              سوختم ،سوختم این راز نهفتی تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

                               ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دل باخته ،دیوانه رویی بودیم

                               بسته ی سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

                               یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

                               سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتریٌ گرمی بازار نداشت

                                یوسفی بود دل هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

                                باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی دٌر غنایی او

                                داد رسوایی من ،شهرت زیبایی او

بس که دادم همه خا شرح دلارایی او

                                شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

                                کی سر برگ من بی سرو سامان دارد؟        

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:15  توسط -Nima- | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:29  توسط -Nima- | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:35  توسط -Nima- | 
من تورا می خواهم

تمام وقت یاد تو بودم...تمام خاطراتت را زنده کردم  و هی زور زدم که اشک نریزم...زور زدم که یادم نیاید چند روز گذشته است از آخرین دیدارمان...از آخرین آغوش تو...از آخرین بوسه ات...ا

خواستم قوی بمانم...همانجور که همه در موردم فکر میکنند...با همان سماجتی که دوست دارند و مینشینند و هی حرف میزنند و من هی فکر میکنم چقدر دلم سکوت میخواهد...که چقدر این روزها تنها میمانم و جان میدهم برای دستی مهربان که نوازش کندم بی دریغ...و بشنود...شنیدنی که تنها شنیدنش بس باشد برایم... .ا

چهار زانو نشستم روی تختم و دانه دانه موهای بافته شده ام را باز کردم...چه خنده دار بودم بعدش...وحشی و افسار گسیخته...این حرف را روزی از کسی شنیده بودم...سالها پیش اما...حالا ولی...آینه انگار همین را می گفت...ا

یادم آمد که رفته بودی به سفر ...پاییز نبود به گمانم....یادم آمد تو بهم گفتی که نمی روی....پرسیدی چه می خواهم که بیاوری برایم...گفتم خودت را...خندیدی و گفتی خودم که دیگر همینجا هستم...تمام و کمال...بعدش اما...تنها صدایی بود...و پنجره ای که گهگاه روشن میشد...از آن سوی آبها

این روزها همینند دیگر...آدم دلش میگیرد...میفهمی که چه میگویم؟... توی این دنیا ، میان این همه آدم تنها یک نفر هست که آدم را می فهمد ...تنها یک نفر هست که مال آدم است...هر چند معمولا آدمها اشتباهی همدیگر را پیدا می کنند ...بعدش هم با هم کنار می آیند ...سعی می کنند همدیگر را بفهمند، ولی حقیقتا همدیگر را درک نمی کنند ...تنها وانمود می کنند که خوشبختند ... و من میخواهم بگریزم ازین خوشبختی که شاید همین دور و برها باشد...ا

برای خودم چای میریزم و زیر لب زمزمه میکنم و تاب میخورم و تاب میخورم...صدایم که میکنی هم خودم را میزنم به نشنیدن...که بلندتر بگویی و مهربانتر...جوری که دلم هری بریزد پایین و صدایم بلرزد وقت جواب دادن...میتوانی یاد بگیری که...نه؟!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:32  توسط -Nima- | 
چشمهایت جور خاصی دلم را برد

پسرک لای کتابی را باز کرد...آهی کشید و گفت، دوست داری اینو بخونی؟....به هیشکی نشونش ندادم تا حالا....گفتم چیه؟...لبخندی شرمگین زد و گفت که این یادگار روزهای سربازی ست...دخترکی فرستاده برایش... گفت که از آن روز هزار بار خواندتش...خط به خط...زیر لب گفتم اگر دلت می خواهد می خوانمش...و قلبم تند تپید...به یاد تمام نامه هایی افتادم که هرگز ننوشتی برایم...به یاد نامه هایی که از کودکی نگه داشته بودم توی کشوی زیر تخت...یاد اولین نامه ای که خواستم پست کردم برایت...یادم افتاد که بهت نگفته بودم که عاشق اینم که برایم چیزکی بنویسی... که پستچی زنگ در را بزند و من هراسان پله ها را دو تا یکی بدوم و قلبم تند بزند و با دستهای لرزان گوشه ی پاکت را پاره کنم... که هر خط را هزار بار بخوانم و آرزو کنم که نامه هرگز تمام نشود

.

نشسته ایم توی کافه...چشم در چشم...عاشق آدم هایی هستم که بی آنکه حرف بزنم می فهمند چه می خواهم...نوک انگشتهای سردم را لمس می کند و با چشمهایش بهم می گوید که همه چیز درست می شود...بعد...لحظه، جادویی می شود...آهنگ توی کافه دل من را هرّی می ریزد پایین...بهش می گویم که آخر چرا این آهنگ؟؟...چرا حالا؟؟...چیزی ندارد بگوید ...چشمهایش خیس می شود

.

چشم های او جور خاصی هستند...فرقی که نمی کند...شب باشد یا روز....بهار یا پائیز..چرا اما...انگار که پائیزها جور خاصتری هم می شوند حتی...میز آنقدر کوچک است که نفسهایش را حس می کنم روی صورتم... زل می زنم توی چشمهایش...دستم را می گیرد...صندلی  را می کشد کنار من...و من سر می خورم توی آغوشش...چطور فکر کردم که می داند چشم هایش چقدر خاصند

.

بعضی چیزها حسرت می‌شوند.... بعد هر چه قدر هم بیایند و بروند و اتفاق بیافتند، حسرت می‌مانند....این روزهای کشدار تابستان تماتم شد...بوی بلال که از بیست قدمی دهانم را آب می انداخت...قلپ های تگری آب طالبی...همه شان به راحتی پرتم می کنند توی تابستان شانزده سالگیم....می دانی آخر؟....چشمهایت جور خاصی دلم را برد....از همان روز اول

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:30  توسط -Nima- | 

"-"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:34  توسط -Nima- | 
یک نامه عاشقانه قجری
28 مرداد 87 - 17:12
showimage.aspx?id=10462&t=y&w=300&h=200&type=1

یک نامه عاشقانه به همراه یک سکه تاریخی در لباس یکی از زنان قاجاری که در اولین جشنواره تجسمی سنتی (ایرانیان، آیینه داران میراث کهن) به نمایش گذاشته شده بود کشف شد.این نامه در یک کاغذ کوچک است که با جوهر آبی رنگ نوشته شده است و هیچ تاریخی ندارد. نامه کلا در 7 خط است و 2 بیت شعر نیز در آن نوشته شده است. دبیر جشنواره و مدیرنگارخانه سعدآباد گفت: زمانی که مسئول امور هنری نگارخانه سعد آباد قصد داشت لباسی را که متعلق به دوره قاجار بود به یک مشتری نشان دهد، متوجه وجود یک نامه و سکه در جیب لباس شد.در این نامه که هفت خط دست نوشته آمده است :بنویس دلا به یار کاغذبفرست به آن نگار کاغذنه سیم و نه زر نیاز داریپس گلپرخانم تو به جهان چکار داری؟پس از این دو بیت مرد عاشق نوشته است: حاجی همه چیز دارد، حاجی متموله است، حاجی تو را دوست دارد، تو حاجی را دوست می‌داری؟حاجی ملک دارد، کاروانسرا دارد، حاجی باغ دارد، حاجی خوشگل است، 36دندان پهلوی همدیگر دارد. تمام جا به جا است. وقت آب خوردن گلویش معلوم است. اگر به حاجی مایلی آن وقت مادر منوچهر را طلاق می‌دهم.   این مرد در پشت نامه عاشقانه‌اش برای گلپر نوشته است: خدمت حضور محترم علیه عالیه خانم گلپر.در قسمتی دیگر از این نامه حاجی از گلپر به دلیل بی‌وفایی‌اش گله کرده و نوشته است: فدایت شوم آن کاغذی که قبلا فرستاده بودم چرا جواب ندادی؟ این لباس یک قبای زنانه است که پارچه اش دست باف و راه راه است و در زیر بغل دارای یک چاک است و آستر لباس چاپ قلمکار است. سکه کشف شده مربوط به سال 1219 است و محلی که نمایشگر ارزش آن است سائیده شده است و نشان شیر و خورشید دارد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:44  توسط -Nima- | 
باز بر ياد آمد...


يادم آمد که شبي , در نفس پنجره ها ذوب شدم
يادم آمد که کسي , در تن من نقش گرفت
يادم آمد اما
اينک آن کس که شبي در دل من شعله کشيد
نفسش سنگين است
روح او حيران است
و دلش , تنگ تر از روزنه اي تاريک است


يادم آمد که کسي
سزور اين دل شد و هرگز اما
نشدش باور , اين بنده گي ام
يادم آيد که دلم سخت گرفت
که دلم تنگ شد و
نقش دلم , در نفسش نقش گرفت


يادم آمد که شبي
بانگ زدم بر همه پنجره ها
همه ذرات وجودم
پر از نبض تقلا
يادم آمد اما
بانگ افسوس کسي
در دلم نعره کنان
چنگ به رخساره زند


يادم آمد که شبي , خواند مرا با نفسي
که گهي گرم و گهي سرد تر از
نبض همه پنجره هاست
واي...
باز , بر ياد آمد...


يادم آمد اما
يکشب از سردترين شبها هم
به نظر باز آمد
که در آن شب که دلم سخت شکست
او مرا راند ز خويش
و نخواند از نفسم
که نفس تنگ شد و
همه ذرات اميدم ز برم
رفت به باد


آن همه عشق و اميد
واي اگر مي دانست
که چه طور از دل من رخت کشيد
واي اگر مي دانست...


به پريشان سحري , که به شب تار شده
به همان قول و قراري که به دل بار شده
به همان بي تابي
به همان دلتنگي
که دلم در طلبت نيست کنون
اينک اين بار غمم
آن چنان سنگين است
که گهي شانه من
خسته از حمل همه خاطره هايم
به زمين خم گشته است...


واي اگر مي دانست
که شبي پادشه اين دل بي تاب من و
امشب دگر آن جايگهش نيست به جا
واي اگر مي دانست
که شبي تا به سحر
آن همه اشک به چشم آمده ام
شده است محمل آن خاطره ها
شايد اين قطره جاري شده را
به حقيقت طلبد
وانگهي , عشق منم
شودش باور و اين بنده گي ام
بشود از دل و جان
باور او
واي اگر مي دانست
که کنون راز دلم
بر همگان شهره شده
بند دل بگسسته
راز دل معجزه هستي شده
واي اگر مي دانست
که دلم بسته به اين خاطره هاست
همه ذرات وجودم
پر از عطر تمناست
واي اگر مي دانست
شايد آغوش مرا مي طلبيد
شايد اين قطره اندک که به جامم مانده
با همان دلبري اش مي نوشيد...


باز بر ياد آمد
باز از دل خواهم
که کند فريادش
باز مي گويم من
که رود در کارش
باز آمد , اما
ياد او باز آمد
جسمش اکنون دور است
خاطرش با من نيست
ياد من در دل او
همچنان نبض همان خاطره هاست
که گهي ياد آيد
و گه از ياد رود...


واي اگر مي دانست
شايد بر من که چنين بي تابم
اين چنين ساده که شب مي گذرد
تا که سحر لمس شود,
راه رفتن مي بست...


چه کسي مي داند؟
شايد او مي دانست!
شايد او آن همه تزوير و رياست
شايد او بي خبر از خاطره هاست
شايد اين دل که به دامش افتاد
طمع طعمه به جانش افتاد


شايد , اما اينک
دل من افسرده است
تن من خسته ز پيکار و جدال
چشم من گريان است


چه کسي مي داند
اين همه خاطره ها
به چه سختي , همه بر باد شدند؟
چه کسي مي داند
دل من تاب فرار يا که قرار
همه از کف داده است!
چه کسي مي داند , چشم من تاريک است؟
جام اندوه به دل ره برده است؟
چه کسي مي داند...؟
چه کسي مي داند...؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:33  توسط -Nima- | 
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتمژ چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست اون از غصه توست با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتمژ من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست اون از غصه توست هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه ************************************* یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ را ندیدی دل نبود توی دلم ، تو را گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشق را شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت، پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه بال و پرم که راحت شه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات انقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم ******************************************* توی دنیا چی می خوای به پات بریزم همه هستیمو من به سرا پات بریزم لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو بیا تا برات بگم من وجودم مال تو بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو اگه رودخونه می خوای سیل اشکام مال تو چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمی تونم واسه ی زندگی کردن تو را می خوام خوب می دونم تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی... ****************************************** وقتی که رفتم تازه تو می فهمی عاشقی چیه می شناسی عشق را بعد من می فهمی عاشقت کیه عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها می شم می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود تو خواب و تو بیداری ها نقش دو تا چشم تو بود من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهونه ای برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار می یاد برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:55  توسط -Nima- | 
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو مال منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:24  توسط -Nima- | 

در غبار های به جا مانده از سکوت، در خلوت یاس های پر احساس، کنار آینه هایی از جنس باران، هر کجا که تنهایی می شکند ، هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند، روی زمزمه گل های سرخ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:20  توسط -Nima- | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:16  توسط -Nima- | 
مرا می فهمی... من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یك انسان است. تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:36  توسط -Nima- | 

بازم عاشقی و تنهایی

 

تو اسمون دنیا هر کسی ستاره داره

چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:19  توسط -Nima- | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:3  توسط -Nima- | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط -Nima- | 

نام:غم . نام پدر:مشقت . شهرت:اواره . شغل:ولگردي . محل صدور:دنياي فراموش شدگان . شماره شناسنامه:نامعلوم . نام مادر:سلطان غم . نام همسر:گريه. محل کار:شرکت نا اميدي  .محل سکونت:شهر مکافات  .محکوميت:زندگي کردن . جرم:به دنيا امدن . هدف:دنياي اخرت  .تاريخ تولد:هزاروسيصدوهيچ  .گروه خوني:نفت سياه  .ادرس:خيابان بدبختي چهارراه تنهايي کوچه دربدري بلوک بي نهايت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:3  توسط -Nima- | 
یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3  توسط -Nima- | 
تا ميتوني عاشق نشو اگه هم خواستي عاشق بشي عاشق کسي شو که دل بزرگي داشته باشه که براي رفتن به دلش خودتو کوچيک نکني
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:8  توسط -Nima- | 
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود اگر فکر می کنی که بی تو می میرم بسیار درست فکر کرده ای خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:57  توسط -Nima- |