![]() |
![]() |
|
|
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سرو سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتی تا کی؟ سوختم ،سوختم این راز نهفتی تا کی ؟ روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دل باخته ،دیوانه رویی بودیم بسته ی سلسله سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتریٌ گرمی بازار نداشت یوسفی بود دل هیچ خریدار نداشت اول آن کس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی دٌر غنایی او داد رسوایی من ،شهرت زیبایی او بس که دادم همه خا شرح دلارایی او شهر پر گشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سرو سامان دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:15 توسط -Nima- |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:29 توسط -Nima- |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:35 توسط -Nima- |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:32 توسط -Nima- |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:30 توسط -Nima- |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:34 توسط -Nima- |
|
|
|||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:44 توسط -Nima- |
|
|||||||||||||||
|
باز بر ياد آمد... يادم آمد که شبي , در نفس پنجره ها ذوب شدم يادم آمد که کسي , در تن من نقش گرفت يادم آمد اما اينک آن کس که شبي در دل من شعله کشيد نفسش سنگين است روح او حيران است و دلش , تنگ تر از روزنه اي تاريک است يادم آمد که کسي سزور اين دل شد و هرگز اما نشدش باور , اين بنده گي ام يادم آيد که دلم سخت گرفت که دلم تنگ شد و نقش دلم , در نفسش نقش گرفت يادم آمد که شبي بانگ زدم بر همه پنجره ها همه ذرات وجودم پر از نبض تقلا يادم آمد اما بانگ افسوس کسي در دلم نعره کنان چنگ به رخساره زند يادم آمد که شبي , خواند مرا با نفسي که گهي گرم و گهي سرد تر از نبض همه پنجره هاست واي... باز , بر ياد آمد... يادم آمد اما يکشب از سردترين شبها هم به نظر باز آمد که در آن شب که دلم سخت شکست او مرا راند ز خويش و نخواند از نفسم که نفس تنگ شد و همه ذرات اميدم ز برم رفت به باد آن همه عشق و اميد واي اگر مي دانست که چه طور از دل من رخت کشيد واي اگر مي دانست... به پريشان سحري , که به شب تار شده به همان قول و قراري که به دل بار شده به همان بي تابي به همان دلتنگي که دلم در طلبت نيست کنون اينک اين بار غمم آن چنان سنگين است که گهي شانه من خسته از حمل همه خاطره هايم به زمين خم گشته است... واي اگر مي دانست که شبي پادشه اين دل بي تاب من و امشب دگر آن جايگهش نيست به جا واي اگر مي دانست که شبي تا به سحر آن همه اشک به چشم آمده ام شده است محمل آن خاطره ها شايد اين قطره جاري شده را به حقيقت طلبد وانگهي , عشق منم شودش باور و اين بنده گي ام بشود از دل و جان باور او واي اگر مي دانست که کنون راز دلم بر همگان شهره شده بند دل بگسسته راز دل معجزه هستي شده واي اگر مي دانست که دلم بسته به اين خاطره هاست همه ذرات وجودم پر از عطر تمناست واي اگر مي دانست شايد آغوش مرا مي طلبيد شايد اين قطره اندک که به جامم مانده با همان دلبري اش مي نوشيد... باز بر ياد آمد باز از دل خواهم که کند فريادش باز مي گويم من که رود در کارش باز آمد , اما ياد او باز آمد جسمش اکنون دور است خاطرش با من نيست ياد من در دل او همچنان نبض همان خاطره هاست که گهي ياد آيد و گه از ياد رود... واي اگر مي دانست شايد بر من که چنين بي تابم اين چنين ساده که شب مي گذرد تا که سحر لمس شود, راه رفتن مي بست... چه کسي مي داند؟ شايد او مي دانست! شايد او آن همه تزوير و رياست شايد او بي خبر از خاطره هاست شايد اين دل که به دامش افتاد طمع طعمه به جانش افتاد شايد , اما اينک دل من افسرده است تن من خسته ز پيکار و جدال چشم من گريان است چه کسي مي داند اين همه خاطره ها به چه سختي , همه بر باد شدند؟ چه کسي مي داند دل من تاب فرار يا که قرار همه از کف داده است! چه کسي مي داند , چشم من تاريک است؟ جام اندوه به دل ره برده است؟ چه کسي مي داند...؟ چه کسي مي داند...؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:33 توسط -Nima- |
|
|
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتمژ چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست اون از غصه توست با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتمژ من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست اون از غصه توست هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه ************************************* یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ را ندیدی دل نبود توی دلم ، تو را گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشق را شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت، پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه بال و پرم که راحت شه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات انقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم ******************************************* توی دنیا چی می خوای به پات بریزم همه هستیمو من به سرا پات بریزم لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو بیا تا برات بگم من وجودم مال تو بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو اگه رودخونه می خوای سیل اشکام مال تو چرا من بی تو بمونم نمی دونم نمی تونم واسه ی زندگی کردن تو را می خوام خوب می دونم تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی... ****************************************** وقتی که رفتم تازه تو می فهمی عاشقی چیه می شناسی عشق را بعد من می فهمی عاشقت کیه عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها می شم می رم و پیدام نمی شه تنها مثل خدا می شم وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود تو خواب و تو بیداری ها نقش دو تا چشم تو بود من همه جا کنار تو سایه به سایه کوه به کوه آینه ای که دم به دم با تو نشسته روبرو تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهونه ای برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار می یاد برای این شکسته دل تو سینه باز قرار می یاد ستاره ها پایین می یان دوباره باز سحر می شه از آسمون و از زمین به من می گن که یار می یاد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:55 توسط -Nima- |
|
|
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو مال منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:24 توسط -Nima- |
|
|
در غبار های به جا مانده از سکوت، در خلوت یاس های پر احساس، کنار آینه هایی از جنس باران، هر کجا که تنهایی می شکند ، هر کجا که اولین فرشته خدا را صدا می زند، روی زمزمه گل های سرخ، مثل همیشه به دنبال تو می گردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:20 توسط -Nima- |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:16 توسط -Nima- |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:36 توسط -Nima- |
|
|
تو اسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:19 توسط -Nima- |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:3 توسط -Nima- |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:54 توسط -Nima- |
|
|
نام:غم . نام پدر:مشقت . شهرت:اواره . شغل:ولگردي . محل صدور:دنياي فراموش شدگان . شماره شناسنامه:نامعلوم . نام مادر:سلطان غم . نام همسر:گريه. محل کار:شرکت نا اميدي .محل سکونت:شهر مکافات .محکوميت:زندگي کردن . جرم:به دنيا امدن . هدف:دنياي اخرت .تاريخ تولد:هزاروسيصدوهيچ .گروه خوني:نفت سياه .ادرس:خيابان بدبختي چهارراه تنهايي کوچه دربدري بلوک بي نهايت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:3 توسط -Nima- |
|
|
یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را یادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دارم یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد زنده ام یادم باشد خواهم مرد روزی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط -Nima- |
|
|
تا ميتوني عاشق نشو اگه هم خواستي عاشق بشي عاشق کسي شو که دل بزرگي داشته باشه که براي رفتن به دلش خودتو کوچيک نکني
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:8 توسط -Nima- |
|
|
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود اگر فکر می کنی که بی تو می میرم بسیار درست فکر کرده ای خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:57 توسط -Nima- |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| مدیریت وبلاگ |
دوستان عزیز :
"امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد و آرزویم موفقیت شماست" "منتظر نظرهای شماهستم" |
| پیوندها |
|
blogfa |
|
RSS
|